X
تبلیغات
دوست من سلام - شعر

من از لب تو منتظر يه حرف تازه ام تا قشنگترين قصه عالم رو بسازم
من از لب تو منتظر يه حرف تازه ام تا قشنگترين قصه عالم رو بسازم
تو معني بهترين كلامي مفهوم تمام شعرهامي منظور و مراد هر پيامي
تو قبله هر اميدواري تو مظهر فخر هر تباري برتر ز لطافت بهاري

من از لب تو منتظر يه حرف تازه ام تا قشنگترين قصه عالم رو بسازم

تو رئوفي تو شريفي تو به حرمت سكوتي تو عزيزترين عزيزي تو به عمق ملكوتي
تو رئوفي تو شريفي تو به حرمت سكوتي تو عزيزترين عزيزي تو به عمق ملكوتي
من از لب تو منتظر يه حرف تازه ام تا قشنگترين قصه عالم رو بسازم

تو معني بهترين كلامي مفهوم تمام شعرهامي منظور و مراد هر پيامي
تو قبله هر اميدواري تو مظهر فخر هر تباري برتر ز لطافت بهاري

من از لب تو منتظر يه حرف تازه ام تا قشنگترين قصه عالم رو بسازم
من از لب تو منتظر يه حرف تازه ام تا قشنگترين قصه عالم رو بسازم
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 فروردین1390ساعت 23:7  توسط جعفر 

نمی دانم چه می خواهم خدا یا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان میگریزم
به کنجی می خزم
آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
 به ظاهر همدم ویکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
بدامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در
خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ای دل دیوانه من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس کن این دیوانگی ها!

فروغ فرخزاد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اسفند1389ساعت 21:37  توسط جعفر  | 

میراث شعر فارسی گنجینه‌ای سرشار از مضامین و تصاویر طبیعت است. سخنوران بیشماری از عهد باستان تا روزگار ما با مهارتی شگرف و تنوعی چشمگیر آخرین فصل سال را وصف کرده‌اند که در این مختصر تنها به چند نمونه از آن اشاره می‌شود.

به ویژه در سپیده‌دم شعر کلاسیک فارسی، در مکتب خراسان، که هنوز سنت شعری تناوری وجود نداشت، و شاعران با پدیده‌ها و نمودهای طبیعی ارتباطی بی‌واسطه داشتند، برف زمستانی حضوری دایم دارد، گاه به صورت مستقیم و گاه با نشانهای استعاری‌اش، مانند کافور و پنبه و عاج و سیم و نقره.

زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه- غبارآلوده مهر و ماه- زمستان است!

مهدی اخوان ثالث

آغاجی بخارایی از پیشاهنگان شعر پارسی، تصویری پویا و زنده از بارش برف ارائه داده است:

به هوا در نگر که لشکر برف

چون کند اندر او همی پرواز

راست همچون کبوتران سپید

راه گم کردگان زهیبت باز...

سده‌ها بعد (۱۳۰۱) ملک‌الشعرای بهار این تشبیه را به گونه‌ای مقلوب به کار برد، آنجا که کبوتران سپیدبال خود را به دانه‌های برف تشبیه کرد:

بیایید ای کبوترهای دلخواه!

بدن کافورگون پاها چون شنگرف

بپرید از فراز بام و ناگاه

به گرد من فرود آیید چون برف

ابر کافوربیز و سیم‌افشان

توصیف مظاهر طبیعت، از جمله زمستان، از عناصر اصلی شعر منوچهری دامغانی است. این شاعر اوایل قرن پنجم به توده ابر حالتی شخصی داده، آن را به مادری زنگی (سیاه) تشبیه کرده است که نوزادان سپید (زال‌گون) می‌زاید:

به سان یکی زنگی حامله

شکم کرده هنگام زادن گران

جز این ابر و جز مادر زال زر

نزادند چونین پسر مادران

همی آمدند از هوا خرد خرد

چو پنبه سپید اندر آن دختران...

اثیرالدین اخسیکتی، شاعر نیمه اول قرن هفتم، در شعری بدون نام بردن از برف، با اضافات استعاری (سیم و پنبه) آن را وصف می‌کند:

در سخا بفزود عالم زآن که بر جای مطر

خردۀ سیم است اکنون ریزش ابر مطیر

حوض بین چون جامه‌باف آمد زجولاهی باد

ابر بین، چون پنبه‌زن شد بر کمان زمهریر

تشبیه برف به پنبه و ابر به "پنبه زن" که کارش حلاجی و لحاف‌دوزی است، تا روزگار ما ادامه داشته است‌، مثلا در این شعر فریدون مشیری:

لحاف کهنۀ زال فلک شکافته شد
و پنبه کوچه و بازار شهر را پر کرد
و دشت اکنون سرد و غریب و خاموش است
آهای، لحاف پاره‌ی خود را به بام ما متکان!

برف روشن و پاک

فریدون مشیری

برف تمام زشتی‌ها و آلودگی‌های زمین را زیر پوششی سپید و یکدست پنهان می‌کند. احمد شاملو (بامداد) در شعری معروف سروده است:

برف نو! برف نو! سلام، سلام

بنشين، خوش نشسته‌ای بر بام

پاكی آوردی ای اميد سپيد!
همه آلودگی‌‌ست اين ايام

چند دهه پیش از شاملو، شاعری دیگر به برف خوش آمد گفته، جلوه‌های زیبای آن را ستوده است:

برف آمد و سر کرد به هر برزن و هر کو

لحاف کهنۀ زال فلک شکافته شد - و پنبه کوچه و بازار شهر را پر کرد - و دشت اکنون سرد و غریب و خاموش است - آهای، لحاف پاره‌ی خود را به بام ما متکان!

فریدون مشیری

امسال گرامی است بسی آمدن او

آن شاخ پر از برف تو گویی ز ره ناز

کرده است عیان سیم بری ساعد و بازو

پوشیده به تن سرو یکی پیرهن از سیم

چون پیرهن دخترکان تا سر زانو

منقار چو در برف زند زاغ، تو گویی

کز شیر بیالوده دو لب بچه هندو...

این قصیده هم به نام سید علی مؤید ثابتی (۱۲۸۱ – ۱۳۸۷) از شاعران خطه خراسان ثبت شده و هم به نام ملک الشعرای بهار.

منظومه حماسی "آرش کمانگیر" سروده سیاوش کسرایی (۱۳۰۵ – ۱۳۷۴)، یکسره در باد و بوران می‌گذرد و تصاویر آن در میان برف و سرما جان می‌گیرند:

برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوه‌ها خاموش
دره‌ها دلتنگ
راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ...

پاکی و روشنی برف به یکی از آخرین سروده‌های اسماعیل خویی نیز تراویده است:

احمد شاملو

در این پولک‌افشان
جهان، ناگهان، بارِ دیگر جوان است:
چه اندوه اگر می‌گذارد مرا همچنان پیر؟
چه برفی!
چه برفی!
چه پاکیزه آرامشی، با چه ژرفای ژرفی!

زمستان، فصل پیری طبیعت

در روزگار ما احمد شاملو (بامداد) با زبانی فاخر و استوار از بارش برف پیری سخن گفته است: نه، این برف را دیگر سر باز ایستادن نیست.

واپسین فصل سال، دور پیری و میرایی طبیعت شناخته می‌شود. بسیاری از شاعران نشستن برف بر زمین را کنایتی از سپید شدن مو در پیرسالی گرفته‌اند:

سعدی می‌گوید:

چو کوهی سفیدش سر از برف موی
روان آبش از برف پیری به روی

یا این بیت معروف از صائب تبریزی:

مخند ای نوجوان زنهار بر موی سپید ما

که این برف پریشان بر سر هر بام می‌بارد

در روزگار ما احمد شاملو (بامداد) با زبانی فاخر و استوار از بارش برف پیری سخن گفته است:

نه، این برف را

دیگر سر باز ایستادن نیست.

برفی که بر ابروی و به موی ما می‌نشیند

تا در آستانه آئینه چنان در خویشتن نظر کنیم

که به وحشت

از بلند فریادوار گداری

به اعماق مغاک نظر بردوزی.

فروغ فرخزاد

زمستان، کنایتی از مرگ

در شعر "اندوه تنهایی" سروده فروغ فرخزاد، نهیب مرگ طنین انداخته است:

پشت شیشه برف می‌بارد

در سکوت سینه‌ام دستی

دانه اندوه می‌کارد

پشت شیشه برف می‌بارد - در سکوت سینه‌ام دستی - دانه اندوه می‌کارد - موسپید آخر شدی ای برف - تا سرانجامم چنین دیدی - در دلم باریدی... ای افسوس بر سر گورم نباریدی...

فروغ فرخزاد

موسپید آخر شدی ای برف

تا سرانجامم چنین دیدی

در دلم باریدی... ای افسوس

بر سر گورم نباریدی...

اما مؤثرترین تصاویر فصل سرما را باید در شعر مهدی اخوان ثالث (۱۳۰۷ – ۱۳۶۹) سراغ گرفت. تا امروز از قدرت تصاویر هول‌انگیز و لرزاننده "زمستان" ذره‌ای کم نشده است:

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفس‌ها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلت‌های بلورآجین.
زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان است!

در قطعه "سگان و گرگ‌ها" نیز برف پیک مرگ و نابودی است:

هوا سرد است و برف آهسته بارد

زابری ساکت و خاکستری رنگ...

خروشد باد و بارد همچنان برف

زسقف کلبه‌ی بی‌روزن شب

شب طوفانی سرد زمستان

زمستان سیاه مرگ‌مرکب...

و سرانجام شعری که وحشت مرگ در تار و پود آن خلیده است. راوی با جمعی پریشان و سردرگم در راهی بی‌پایان پیش می‌رود:

هرگز کسی نداد بدین سان نشان برف - گویی که لقمه‌ایست زمین در دهان برف... سیلاب ظلم او در و دیوار می‌کند - خود رسم عدل نیست مگر در جهان برف؟ گرچه سپید کرد همه خان و مان ما - یا رب سیاه باد همه خان و مان برف!

کمال الدین اسماعیل

زیر پایم برف‌های پاک و دوشیزه
قژقژی خوش داشت
پام بذر نقش بکرش را
هر قدم در برفها می کاشت

تا پایان شعر که ریزش نرم و آرام برف با ضرباتی مهیب فرو کوفته می‌شود:

چند گامی بازگشتم

برف می‌بارید...
جای پاها تازه بود اما
برف می‌بارید
باز می‌گشتم
برف می‌بارید
جای پاها دیده می‌شد، لیک
برف می‌بارید
باز می‌گشتم
برف می‌بارید
جای پاها باز هم گویی
دیده می‌شد ‌لیک
برف می‌بارید
برف می‌بارید، می‌بارید، می‌بارید.

جای پاهای مرا هم برف پوشانده‌ست.

از دید نقد اجتماعی

تنها کسی از زیبایی برف لذت می‌برد که از رفاه و تنعم برخوردار باشد، وگرنه برف برای توده مردم سراسر رنج و مصیبت است. کمال‌الدین اسماعیل، شاعری که در کشاکش قتل و تاراج مهاجمان مغول به قتل رسید، قصیده‌ای بلند دارد که وجه اجتماعی آن آشکار است:

هرگز کسی نداد بدین سان نشان برف

گویی که لقمه‌ایست زمین در دهان برف...

سیلاب ظلم او در و دیوار می‌کند

خود رسم عدل نیست مگر در جهان برف؟

گرچه سپید کرد همه خان و مان ما

یا رب سیاه باد همه خان و مان برف!

وقتی چنین نشاط کسی را مسلم است

کاسباب عیش دارد، اندر زمان برف

هم نان و گوشت دارد و هم هیزم و شراب

هم مطربی که بر زندش داستان برف...

نه همچو من که هر نفسش باد زمهریر

پیغام‌های سرد دهد بر زبان برف

دلتنگ و بی‌نوا چو بطان بر کنار آب

خلقی نشسته‌ایم، کران تا کران برف

تا این بیت درخشان:

گر قوتم بدی زپی قرص آفتاب

بر بام چرخ رفتمی از نردبان برف!

ابری به خروش آمد چون قلزم مواج بر روی زمین بیخت هزاران ورق عاج حلاج شدست ابر و زند برف چو پنبه لرزان من ازین حادثه چون خایۀ حلاج...

بهار

نکوهش برف با نگاه به زیان‌های آن برای مردم عادی در دوره‌های گوناگون تکرار شده تا به دور معاصر رسیده است.

ملک‌الشعرای بهار در قصیده‌ای پردرد از جور زمستان شکوه کرده است. با بارش برف گرفتاری‌های مرد عیالوار شروع می‌شود. بهار در این شعر کمابیش از همان ایماژهای شعر کمال‌الدین اسماعیل بهره گرفته است:

برفی افتاد پاک و روشن لیک

روز ما جمله تیره کرد و تباه

من از این برف قصه‌ای دارم

قصه‌ای غم فزای و شادی کاه

دوش چون برف بر زمین افتاد

بر شد از خانه بانگ واویلاه

کودکان جمله در خروش و نفیر

هر یک اندر عزای کفش و کلاه

من زخجلت فکنده سر در پیش

که چه بود این بلیۀ ناگاه؟

روز من شد سیه زبرف سپید

وز کفم شد برون سپید و سیاه...

شوخ‌طبعی در برابر سوز سرما

شوخی با برف و زمستان نیز در شعر ایران سنتی دیرین دارد. شوریده شیرازی، شاعر نابینای دوره متأخر قاجار (وفات ۱۳۰۵) در شعری برف و بوران را هجو کرده است:

آخ عجب سرماست امشب، ای ننه! ما كه می‌ميريم در هذالسنه تو نگفتی می‌كنيم امشب الو؟ تو نگفتی می‌خوريم امشب پلو؟ نه پلو دیديم امشب نه چلو سخت افتاديم اندر منگنه...

نسیم شمال

برف هی از پس برف است که ریزد زهوا

ابر هی از پس ابر است که خیزد به کمک

کوچۀ شهر شد از باران چون لجۀ نیل

دامن دشت شد از برف چو دریای نمک...

با خدا گوی که گرمای جهنم به کجاست؟

از بهشت تو گذشتیم ببرمان به درک!

ماه را دست شنا نیست وگرنه هر دم

به زمین می‌زدی از طارم گردون پشتک!

بهار نیز در قطعه‌ای با طنز به جنگ سوز و سرما رفته است:

ابری به خروش آمد چون قلزم مواج

بر روی زمین بیخت هزاران ورق عاج

حلاج شدست ابر و زند برف چو پنبه

لرزان من ازین حادثه چون خایۀ حلاج...

برف و سرما در طنز اجتماعی

همدلی با توده محروم و تنگدست، به ویژه از "دوره بیداری" که شعر به زندگی و زبان مردم نزدیک شد، در شعر معاصر نمونه‌های فراوان دارد. یکی از معروف‌ترین اشعار در دفاع از مردم "سرمازده" را سید اشرف گیلانی (نسیم شمال) سروده است:

آخ عجب سرماست امشب، ای ننه!

ما كه می‌ميريم در هذالسنه
تو نگفتی می‌كنيم امشب الو؟
تو نگفتی می‌خوريم امشب پلو؟
نه پلو دیديم امشب نه چلو
سخت افتاديم اندر منگنه...
اين اتاق ما شده چون زمهرير
باد می‌آيد ز هر سو چون سفير
من ز سرما می‌زنم امشب نفير
می‌دوم از ميسره بر ميمنه...
اغنيا مرغ و مسما می‌خورند
با غذا كنياک و شامپا می‌‌خورند
منزل ما جمله سرما می‌خورند
خانۀ ما بدتر است از گردنه
آخ عجب سرماست امشب ای ننه!

و در دورانی نزدیک‌تر، باید از شعر استادانۀ محمدعلی افراشته (۱۲۸۷ – ۱۳۳۸) سخنور گیلانی یاد کرد، که با آگاهی طبقاتی بارزی بیان شده است. شاعر نخست "برف اغنیا" را توصیف می‌کند:

توی اين برف چه خوب است شکار، آی گفتی!

گردش اندر ده ما، اونور غار، آی گفتی!

ران آهويی و سيخی و کباب و دم و دود

اسکی و ويسکی و آجيل آچار، آی گفتی!

ويسکی و کتلت و کنياک فراوان خوردن

يله دادن به سر و سينه يار، آی گفتی

به به ای برف، چه خوبی، چه ملوسی، ماهی

زينت محفل مايی تو، ببار، آی گفتی!

سپس شاعر از زبان فقرا با برف حرف می‌زند:

توی اين برف چه خوب است الو، آی گفتی!

يک بغل، نصف بغل، هيزم مو، آی گفتی

زير يک سقف، ولو بی در و پيکر، جايی

تا در اين برف نباشيم ولو، آی گفتی!

مشت مالی سر حمامی و بعدش کرسی

يک شب اندر همه عمر ولو، آی گفتی!

و سرانجام پیام شاعر:

صد نفر برهنه و گرسنه، غارت گشته

سه نفر گرم به يغما و چپو، آی گفتی!

زحمت کار زما، راحتی از آن حشرات

کشت از ما و از آن عده درو، آی گفتی

مادری زاده مرا مثل تو، ای خفته به ناز

ميرسد نوبت ما، غره مشو، آی گفتی!

وه چه غولی، چه مهيبی، چه بلايی ای برف

قاتل رنجبرانی تو، برو، آی گفتی!

 

منبع : بی بی سی فارسی

علی امینی نجفی

پژوهشگر مسائل فرهنگی

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 دی1389ساعت 20:53  توسط جعفر  | 

گل

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 آبان1389ساعت 18:14  توسط جعفر  | 

حکیم ابوالقاسم حسن پور علی توسی نامور به فردوسی (نزدیک به سال ۳۱۹ تا ۳۹۷ هجری خورشیدی) در دامنه توس خراسان دیده به جهان گشود و همان‌جا درگذشت و به خاک سپرده شد. او چکامه‌سرا و رزمنامه‌سرایی ایرانی بود که شاهنامه را از نوشتار به سروده در آورد که نامی‌ترین رزمنامه پارسی می‌باشد و از سوی دیگر بلندترین سروده به زبان پارسی تا زمان خود به‌شمار می‌رفته‌است از این رو او را از بزرگ‌ترین چامه سرایان پارسی‌گو دانسته‌اند. در ایران روز ۲۵ اردیبهشت به نام روز بزرگداشت فردوسی نامگذاری شده‌است


حکیم ابوالقاسم حسن پور علی توسی
Ferdowsi tehran.jpg
مجسمهٔ فردوسی در تهران
تولد ۳۱۹ شمسی
توس،خراسان
مرگ ۳۹۷ شمسی
آرامگاه توس،خراسان
نام دیگر فردوسی
زمینه فعالیت ادبیات فارسی،شعر
ملیت ایرانی
اهل خراسان
پیشه شاعر
آثار شاهنامه

نمونه سروده‌ها

نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار
دراز است دست فلک بر بدی
همه نیکویی کن اگر بخردی
چو نیکی کنی، نیکی آید برت
بدی را بدی باشد اندرخورت
چو نیکی نمایدت کیهان‌خدای
تو با هر کسی نیز، نیکی نمای
مکن بد، که بینی به فرجام بد
ز بد گردد اندر جهان، نام بد
به نیکی بباید تن آراستن
که نیکی نشاید ز کس خواستن
وگر بد کنی، جز بدی ندروی
شبی در جهان شادمان نغنوی
نمانیم کین بوم ویران کنند
همی غارت از شهر ایران کنند
نخوانند بر ما کسی آفرین
چو ویران بود بوم ایران زمین
دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود


منبع :دانشنامه ویکی پدیا


+ نوشته شده در  سه شنبه 11 آبان1389ساعت 10:23  توسط جعفر  | 

چند غزل از حضرت حافظ امیدارم لذت ببرید


درد عشقی کشیده‌ام که مپرس
زهر هجری چشیده‌ام که مپرس
گشته‌ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده‌ام که مپرس
آن چنان در هوای خاک درش
می‌رود آب دیده‌ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیده‌ام که مپرس
سوی من لب چه می‌گزی که مگوی
لب لعلی گزیده‌ام که مپرس
بی تو در کلبه گدایی خویش
رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده‌ام که مپرس


دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود
دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشت
باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود
هم عفاالله صبا کز تو پیامی می‌داد
ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود
عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت
فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود
من سرگشته هم از اهل سلامت بودم
دام راهم شکن طره هندوی تو بود
بگشا بند قبا تا بگشاید دل من
که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود
به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر
کز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 آبان1389ساعت 10:15  توسط جعفر  | 

بوی گیسوی تو را نیمه شب آورد نسیم / تازه شد در دل من یاد رفیقان قدیم .
 
.

از عذاب بی تو بودن در سکوت خود خرابم / دوری از رخسار ماهت ، هر نفس میده عذابم .
 
.

ناگهان آیینه حیران شد گمان کردم تویی / ماه پشت ابر پنهان شد گمان کردم تویی / ای نسیم بی قرار روزهای عاشقی / هر کجا زلفی پریشان شد گمان کردم تویی .
 
.

.

.

دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد / آنچه کردی تو به من هیچ ستم کار نکرد .
 
.

.

.

پرواز در هوای خیال تو دیدنی ست / حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست / تا اوج راهی ام به تماشای من بیا / با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست .
 
.

گدا شدن به در دوست ، قصد دیدن اوست / وگرنه نان گدایی که هر گدایی دارد .
 
.

.

با تو بودن را برای این باور دارم که بی تو بودن را نمی توانم باور کنم .
 
.

.

در سینه دلی به وسعت غم دارم / بر زخم دلم نیاز مرهم دارم / هر چیز برای خود فراهم کردم / در زندگی ام تو را فقط کم دارم .
 
.

.

.

من نه آنم که روم جز تو پی یار دگر / یا به جز تو شوم طالب دیدار دگر .
 
.

.

.

بهار نخواهد شد حتی اگر زمین از گل ها لبریز شود ، تا تو بیایی و عطر نرگسی ات در جهان بپیچد .

.

.

.

از روستای چشم تو گذر کردم به شهر عشق / شهری که این غریبه در آن گم نمی شود .
 
.

.

.

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست / محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست / از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت / که در این وصف زبان دگری گویا نیست .
 
.

.

.

خوشبختی مثل پروانه است ، اگه دنبالش بری فرار میکنه ، ولی اگه بایستی رو سرت میشینه ، برات آرزوی یک دنیا پروانه دارم .
 
.

.

.

زنده بودنم با تو بودن است و نفس کشیدنم به هوای توست ، دوستت دارم .
 
.

.

دیده ام خورشید را در خواب ، تعبیرش تویی / خواب در یاد شب مهتاب ، تعبیرش تویی / خوب من خواب تو را دیدن در این دنیای بد / چون گل روییده در مرداب ، تعبیرش تویی .
 
.

.

هست آن نیست که هر لحظه کنارت باشد / هست آن است که هر لحظه به یادت باشد .
 
.

.

.

تا بپیوندد به دریا کوه را تنها گذاشت / رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت / هیچ وصلی بی جدایی نیست ، این را گفت و رود / دیده گلگون کرد و سر بر دامن صحرا گذاشت .
 
.

.

عشق گلی است که اگر آن را به قصد تجزیه و تحلیل پرپر کنید ، هرگز قادر نخواهید بود که آن را دوباره جمع کنید .
 
.

.

.

صبح بی تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد / بی تو حتی مهربانی ، حالتی از کینه دارد .
 
.

.

طنین نبض بارانی / بلوغ چشمه سارانی / تو را من دوست می دارم / و می دانم که می دانی

 



يک جام پر از شراب دستت باشد
تا حال من خراب دستت باشد
اين چند هزارمين شب بي خوابيست
اي عشق فقط حساب دستت باشد . . .

***
از ديروزها به دنبالت دويدم و به اميد ديدارت به امروز رسيدم ولي افسوس
افسوس که تو به فرداها سفر کرده اي . . .

***
نمی دانم نشستن کنار پنجره
و کشیدن های سکوت روی شیشه اتاق
زندگی اس؟!
یا
انگشت زدن به بخارهی روی شیشه؟

***
ای کاش که باز آیی و دیوانه ببینی ،
از دست غمت سینه ی ویرانه ببینی ،
رفتی و شدم همدم تنهایی و غم ها ،
بازآ که مرا از همه بیگانه ببینی

***
سایه های من و تو دوراند از هم ، افسوس من از سایه ای بگسسته دلم می گیرد !

***
بهار درمن جاري‌است
وباد‌ها درسراپرده‌ي دلم مي‌وزند
زمين خيس است و
چشم نيز
دلت را بازکن
من آنجا گل مي دهم!

***
وقت رفتن چشمهايت را تماشا مي کنم.
غصه هارا مي کشم در خويش و حاشا مي کنم
آسمان بغضش شکست از خلوت سنگين من.
زير باران ، خاطراتت را تماشا مي کنم

***
حسرت دیدار تو در خاطرم جا مانده است
آن نگاه گاه گاهت وه چه زیبا مانده است
روزهای انتظارم را تو پایانی بیا
باز هم احساس من تنهای تنها مانده است

***
افتاده است آتش چشمت به جان من
بانی تویی که دود شده دودمان من
تو آن بت قدیمی از یاد رفته ای
موروثی است عشق تو در خاندان من!!

***

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مهر1389ساعت 19:13  توسط جعفر  | 

 

نيمه شب پريشب گشتم دچار كابوس
ديدم به خواب حافظ توي صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ گفتا عليك جانم
گفتم : كجا روي؟ گفت والله خود ندانم
گفتم : بگير فالي گفتا نمانده حالي
گفتم : چگونه اي ؟گفت در بند بي خيالي
گفتم : كه تازه تازه شعر وغزل چه داري ؟
گفتا : كه مي سرايم شعر سپيد باري
گفتم : ز دولت عشق گفتا كه : كودتا شد
گفتم : رقيب گفتا : او نيز كله پا شد
گفتم : كجاست ليلي ؟ مشغول دلربايي ؟
گفتا : شده ستاره در فيلم سينمايي
گفتم : بگو ز خالش ‚آن خال آتش افروز؟
گفتا : عمل نموده ‚ ديروز يا پريروز
گفتم : بگو زمويش گفتا كه مش نموده
گفتم : بگو ز يارش گفتا ولش نموده
گفتم : چرا؟چگونه؟عاقل شده است مجنون؟
گفتا : شديد گشته معتاد گرد و افيون
گفتم : كجاست جمشيد؟ جام جهان نمايش؟
گفتا : خريد قسطي تلويزيون به جايش
گفتم : بگو زساقي ‚حالا شده چه كاره؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
گفتم : بگو ز زاهد آن رهنماي منزل
گفتا : كه دست خود را بردار از سر دل
گفتم : ز ساربان گو با كاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنيا
گفتم : بگو ز محمل يا از كجاوه يادي
گفتا : پژو‚ دوو‚ بنز يا گلف نوك مدادي
گفتم كه: قاصدت كو آن باد صبح شرقي
گفتا : كه جاي خود را داده به فاكس برقي
گفتم : بيا ز هدهد جوييم راه چاره
گفتا : به جاي هدهد‚ ديش است و ماهواره
گفتم : سلام ما را باد صبا كجا برد ؟
گفتا : به پست داده آورد يا نياورد ؟
گفتم : بگو ز مشك آهوي دشت زنگي
گفتا كه : ادكلن شد در شيشه هاي رنگي
گفتم : سراغ داري ميخانه اي حسابي
گفت : آنچه بود از دم گشته چلو كبابي
گفتم : بيا دو تايي لب تر كنيم پنهان
گفتا : نمي هراسي از چوب پاسبانان
گفتم : شراب نابي تو دست و پا نداري؟
گفتا : كه جاش دارم وافور با نگاري
گفتم : بلند بوده موي تو آن زمان ها
گفتا : به حبس بودم از ته زدند آنها
گفتم : شما و زندان حافظ مارو گرفتي؟
گفتا : نديده بودم هالو به اين خرفتي!!!


سید محمد رضا عالی پیام (هالو)


+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 مهر1389ساعت 12:20  توسط جعفر  | 

یه شعر نو از   مهدی حاجيانی

خودت گفتی که نزدیکی به این حسی که من دارم


به رویای تو میخوابم من از فکر تو بیدارم


من از فکر تو بیدارم به احساس تو درگیرم


اگه با من نمونی من

--------------------------- اینم یه شعر از ایرج جنتی عطایی------------------------

 جشن دلتنگي

شب آغاز هجرت تو

 شب از خود گذشتنم بود

 شب بي رحم رفتن تو

 شب از پا نشستنم بود

شب بي تو ، شب بي من

 شب

دل مرده هاي تنها بود

 شب رفتن ، شب مردن

 شب دل كندن من از ما بود

 واسه جشن دلتنگي ما

 گل گريه ، سبد سبد بود

 با طلوع عشق من و تو

 هم زمين ، هم ستاره بد بود

از هجرت تو شكنجه ديدم

 كوچ تو اوج رياضتم بود

 چه مؤمنانه از خود گذشتم

 كوچ من از من ، نهايتم بود

 به دادم برس ، به دادم برس

 تو اي ناجي تبار من

 به دادم برس ، به دادم برس

تو اي قلب سوگوار من

 سهم من جز شكستن من

 تو هجوم شب زمين نيست

 با پر و بال خاكي من

شوق پرواز آخرين نيست

 بي تو بايد دوباره برگشت

 به شب بي پناهي

 سنگر وحشت من از من

 مرهم زخم پير من كو ؟

 واسه پيدا شدن تو آينه

 جاده ي سبز گم شدن كو ؟

 بي تو بايد دوباره گم شد

 تو غبار تباهي

 با من نياز خاك زمين بود

 تو پل به فتح ستاره بستي

 اگر شكستم ، از تو شكستم

 اگر شكستي ، از خود شكستي

 به دادم برس ، به دادم برس

 تو اي ناجي تبار من

 به دادم برس ، به دادم برس

 تو اي قلب سوگوار من

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مهر1389ساعت 19:23  توسط جعفر  | 

کتاب از ریشه تا همیشه از استاد اردلان سرفراز امیدوارم لذت ببرید

دانلود

دانلود لینک کمکی 102 کیلو بایت  (پارسا اسپیس)

+ نوشته شده در  جمعه 12 شهریور1389ساعت 22:51  توسط جعفر  | 

من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست 

 و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست 

 گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست

واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد

چترها را باید بست 

 زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید برد

عشق را زیر باران باید جست 

 زیر باران باید با زن خوابید

زیر باران باید بازی کرد

زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت

 زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردن در حوضچه کنون است

رخت ها را بکنیم

آب در یک قدمی است

روشنی را بچشیم

(سهراب سپهری)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 شهریور1389ساعت 0:56  توسط جعفر  | 

وطنم، نام تو صدر همه نام جهان
جام جمت سرور جام جهان
حکم اهوراست به اهريمنان
پارسيان تا به ابد قهرمان
هرکه به ما شاخه گلي هديه داد
ملت ما باغ گلش تحفه داد
ملت ما ملت بخشايش است
صلح طلب طالب آرامش است
رافت ما يکسره در خون ماست
عرق وطن مسلک و قانون ماست
گر به ميان آيدمان آبرو
کيست که بتواندمان روبرو
اي همه مردان غرور آفرين
بهر شما باد هزار آفرين
جام جهان دست شما بايدش
حاميتان دست خدا بايدش
نام من و خوان من و جان من
جملگي ارزاني ايران من
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مرداد1389ساعت 9:44  توسط جعفر  | 

                                                     

 مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست        یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست

به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس                  که به هر حلقه موییت گرفتاری هست

گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست              در و دیوار گواهی بدهد کاری هست

هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید                     تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست

صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم                   همه دانند که در صحبت گل خاری هست

نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس              که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست

باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد                       آب هر طیب که در کلبه عطاری هست

من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود               سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست

من از این دلق مرقع به درآیم روزی                    تا همه خلق بدانند که زناری هست

همه را هست همین داغ محبت که مراست           که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست

عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند              داستانیست که بر هر سر بازاری هست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مرداد1389ساعت 20:54  توسط جعفر  | 

مستی

مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه
غم با من زاده شده منو ها نمی کنه
منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه
شل که از راه می رسه غربت هم باهاش میاد
توی کوچه های شهر باز صدای پاش میاد
من غمای کهنمو ور می دارم که توی میخونه ها جا بذارم
می بینم یکی میاد از میخونه زیر لب مستونه آواز می خونه
مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه
غم با من زاده شده منو رها نمی کنه
منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه
گرمی مستی میاد توی رگ های تنم
می بینم دلم می خواد با یکی حرف بزنم
کی میاد به جرفای من گوش بده
آخه من غریبه هستم با همه
یکی آشنا میاد به چشم من
ولی از بخت بدم اونم غمه
مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه
غم با من زاده شده منو رها نمی کنه
خسته از هر چی که بود
خسته از هر چی که هست
راه می افتم که برم
مثل هر شب مست مست
باز دلم مثل همیشه خالیه
باز دلم گریه ی تنهایی می خواد
بر می گردم تا ببینم کسی نیست
می بینم غم داره دنبالم میاد
مستی ام درد منو
دیگه دوا نمی کنه
غم با من زاده شده منو رها نمی کنه
منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه
منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه

بقیه شون در ادامه مطلبه

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 تیر1389ساعت 8:55  توسط جعفر  | 

زندگی...

زندگی یک ارزوی دور نیست

زندگی یک جست و جوی کور نیست

زیستن در پیله ی پروانه چیست؟!

                                         زندگی کن زندگی افسانه نیست.

گوش کن...!!

                     دریا صدایت میزند!

                     هر چه نا پیدا صدایت می زند!

                                          جنگل خاموش میداند تورا.

                                          با صدایی سبز می خواند تورا.

اتشی در جان توست.

قمری تنها پی دستان توست.

                                          پیله ی پروانه از دنیا جداست.

                                          زندگی یک مقصد بی انتهاست.

              هیچ جایی انتهای راه نیست!

                                           این تمامش ماجرای زندگیست...!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 تیر1389ساعت 22:5  توسط جعفر  | 


دیوان دیوار

آرزو
کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
به سراپای تو لب می سودم

کاش چون نای شبان می خواندم
به نوای دل دیوانه ی تو
خفته بر هودج مواج نسیم
می گذشتم ز در خانه ی تو

کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده ی لرزان حریر
رنگ چشمان تو را می دیدم

کاش در بزم فروزنده تو
خنده ی جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود
سستی و مستی خوابی بودم

کاش چون آینه روشن می شد
دلم از نقش تو و خنده تو
صبحگاهان به تنم می لغزید
گرمی دست نوازنده تو

کاش چون برگ خزان رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا می کرد
در دل باغچه ی خانه ی تو
شور من … ولوله برپا می کرد

کاش چون یاد دل انگیز زنی
می خزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم تو را می دیدم
خیره بر جلوه ی زیبایی خویش

کاش در بستر تنهایی تو
پیکرم شمع گنه می افروخت
زین گنه کاری شیرین می سوخت
ریشه زهد تو و حسرت من

کاش از شاخه ی سرسبز حیات
گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ای مایه ی عمر
شعله ی راز مرا می دیدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 تیر1389ساعت 18:56  توسط جعفر  | 

آرزو

خیلی وقته از چشام ، بی تو بارون می باره
دل نا امید من، تو رو آرزو داره
 دل ناامید من ،‌ تو رو آرزو داره
 ای همیشگی ترین ، آه ای دورترین
سوختن کار من است ، نگرانم منشین
راست می گفتی تو ، دیگر کنون دیر است
دوستی و دوری ، آخرین تقدیر است
راست می گفتی تو ، باید از عشق برید
از چنین پایانی به سر آغاز رسید
شکستی و شکستم ، گسستی و گسستم
چه بودی و چه بودم ، چه هستی و هستم
 تو رها از من باش ،‌ ای برایم همه کس
 زیر آوار قفس ، مانده ام من ز نفس
تو و خورشید بلند ، من و شب های قفس
 بعد از این با خود باش ، یاد تو ما را بس
 شکستی و شکستم ، گسستی و گسستم
چه بودی و چه بودم ، چه هستی و هستم

  

اردلان سرفراز

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 تیر1389ساعت 9:50  توسط جعفر  | 

گریه کن ای دل که دوست از بر ما می رود 
وای که از باغ عشق عطر وفا می رود 
زانکه دل تنگ ما جای دو شادی نبود 
تا ز در آمد سهیل و سها می رود 
 گر چه ز چشمم رود همراه اشک وداع 
 مهرعزیزان کجا از دل ما می رود 
خانه ی دلتنگ ما تشنه ی آوای اوست 
 آه که از این سرا نغمه سرا می رود 
باغ دل ما از او لطف و صفا می گرفت 
حیف کزین بوستان لطف و صفا می رود 
گر چه به ما هر نفس لطف خدا می رسد 
از سرمان سایه ی لطف خدا می رود 
می رود اما دلش ساز وطن می زند 
 این نگران ر نگر رو به قفا می رود 
 آب و گلش در حضر جان و دلش در سفر 
عاشق اشفته حال دل به دو جا می رود 
لحظه ی بدرود خویش تا نزند آتشم 
 با دل اندهگین شادنما می رود 
تا که بگردد بلا از قد و بالای او 
 برلب بی خنده ام ذکر دعا می رود 
 دل به چه کارایدم گر که دلارام نیست؟
خانه نخواهم اگر خانه خدا می رود 
ناله براید ز سنگ گر که بداند دمی 
از غم یاران چه ها بر سر ما می رود 
ناله ی جانسوز من سر به ثریا کشید 
 آتش دل را ببین تا به کجا می رود 
داغ به جان سها دوری سامان نهاد
خسته ی بیمار دل بهر شفا می رود
نیست عجب گر سها راه به سامان برد
اختر تابان ما سوی سما می رود
 
  

مهدی سهیلی

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 خرداد1389ساعت 12:22  توسط جعفر  | 

بوسه

گفتمش 
شیرین ترین آواز چیست ؟
 چشم غمگینش به رویم خیره ماند 
 قطره قطره اشکش از مژگان چکید
لرزه افتادش به گیسوی بلند 
 زیر لب غمناک خواند 
 ناله زنجیرها بر دست من 
 گفتمش 
آنگه که از هم بگسلند 
 خنده تلخی به لب آورد و گفت 
آرزویی دلکش است اما دریغ 
بخت شورم ره برین امید بست 
و آن طلایی زورق خورشید را 
صخره های ساحل مغرب شکست 
من به خود لرزیدم از دردی که تلخ 
 در دل من با دل او می گریست 
 گفتمش 
 بنگر در این دریای کور 
 چشم هر اختر چراغ زورقی ست
سر به سوی آسمان برداشت گفت 
چشم هر اختر چراغ زورقی ست 
لیکن این شب نیز دریا یی ست ژرف 
ای دریغا شبروان !‌ کز نیمه راه 
 می کشد افسون شب در خواب شان 
 گفتمش 
 فانوس ماه 
 می دهد از چشم بیداری نشان 
 گفت
 اما در شبی این گونه گنگ
هیچ آوایی نمی اید به گوش
 گفتمش 
 اما دل من می تپد 
گوش کن اینک صدای پای دوست 
گفت 
 ای افسوس در این دام مرگ
 باز صید تازه ای را می برند 
 این صدای پای اوست 
 گریه ای افتاد در من بی امان 
 در میان اشک ها پرسیدمش
خوش ترین لبخند چیست ؟
شعله ای در چشم تاریکش شکفت 
جوش خون در گونه اش آتش فشاند 
گفت 
لبخندی که عشق سربلند 
وقت مردن بر لب مردان نشاند 
 من ز جا برخاستم 
 بوسیدمش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 خرداد1389ساعت 9:52  توسط جعفر  | 

 

مارکسیسم می گوید: رفیق، نانت را خودت بخور،

حرفت را من می زنم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فاشیسم می گوید: رفیق نانت را من می خورم،

حرفت را هم من می زنم

و تو فقط برای من کف بزن.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اسلام حقیقی می گوید: نانت را خودت بخور،

حرفت را هم خودت بزن

و من فقط برای اینم که تو به این حق برسی.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اسلام دروغین می گوید: تو نانت را بیاور به ما بده

و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم،

اماّ آن حرفی را که ما می گوییم بزن.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 خرداد1389ساعت 12:20  توسط جعفر  | 

هوشنگ ابتهاج
 

درد گنگ
نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
گهی در خاطرم می جوشد این وهم
ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است
سیه داروی زهرآگین اندوه
فغانی گرم وخون آلود و پردرد
فرو می پیچیدم در سینه تنگ
چو فریاد یکی دیوانه گنگ
که می کوبد سر شوریده بر سنگ
سرشکی تلخ و شور از چشمه دل
نهان در سینه می جوشد شب و روز
چنان مار گرفتاری که ریزد
شرنگ خشمش از نیش جگر سوز
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی ‌آشفته دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 خرداد1389ساعت 23:35  توسط جعفر  | 

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم



در حسرت فردای تو تقویمو پر می کنم

هر روز این تنهایی رو فردا تصور میکنم

هم سنگ این روزای من تنها شبم تاریک نیست

اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست



هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم



دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده
+ نوشته شده در  شنبه 11 اردیبهشت1389ساعت 11:16  توسط جعفر  | 

 

 گریز

از هم گریختیم

 و آن نازنین پیاله دلخواه را دریغ

 بر خاک ریختیم

 جان من و تو تشنه پیوند مهر بود

دردا که جان تشنه خود را گداختیم

بس دردناک بود جدایی میان ما

 از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم

 دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت

 اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت

 و آن عشق نازنین که میان من و تو بود

دردا که چون جوانی ما پایمال گشت

 با آن همه نیاز که من داشتم به تو

پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود

 من بارها به سوی تو بازآمدم ولی

 هر بار دیر بود

 اینک من و تو ایم دو تنهای بی نصیب

 هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش

سرگشته در کشاکش طوفان روزگار

 گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اردیبهشت1389ساعت 17:1  توسط جعفر  | 

کوه

تو اون کوه بلندی
 که سر تا پا غروره
 کشیده سر به خورشید
 غریب و بی عبوره
 تو تنها تکیه گاهی
برای خستگی هام
 تو می دونی چی می گم
 تو گوش می دی به حرفام
 به چشم من
 به چشم من
 تو اون کوهی
پر غروری ، بی نیازی ، با شکوهی
طعم بارون ، بوی دریا ،‌ رنگ کوهی
تو همون اوج غریب قله هایی
تو دلت فریاد اما بی صدایی
 تو مثل قله های مه گرفته
منم اون ابر دل تنگ زمستون
 دلم می خواد بذارم سر رو شونه ات
 ببارم نم نم دلگیر بارون
 تو اون کوه بلندی
که سر تا پا غروره
 کشیده سر به خورشید
 غریب و بی عبوره
 تو تنها تکیه گاهی
 برای خستگی هام
 تو می دونی چی می گم
 تو گوش می دی به حرفام

مستی

مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه
 غم با من زاده شده منو رها نمی کنه
 منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه
 شب که از راه می رسه غربت هم باهاش میاد
توی کوچه های شهر باز صدای پاش میاد
 من غمای کهنمو ور می دارم که توی میخونه ها جا بذارم
 می بینم یکی میاد از میخونه زیر لب مستونه آواز می خونه
مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه
غم با من زاده شده منو رها نمی کنه
منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه
گرمی مستی میاد توی رگ های تنم
 می بینم دلم می خواد با یکی حرف بزنم
کی میاد به حرفای من گوش بده
آخه من غریبه هستم با همه
یکی آشنا میاد به چشم من
ولی از بخت بدم اونم غمه
مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه
غم با من زاده شده منو رها نمی کنه
خسته از هر چی که بود
خسته از هر چی که هست
راه می افتم که برم
مثل هر شب مست مست
باز دلم مثل همیشه خالیه
باز دلم گریه ی تنهایی می خواد
بر می گردم تا ببینم کسی نیست
می بینم غم داره دنبالم میاد
مستی ام درد منو
دیگه دوا نمی کنه
غم با من زاده شده منو رها نمی کنه
منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه
منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اردیبهشت1389ساعت 11:6  توسط جعفر  | 

 

عشق من برای تو مانند زمان است، اگر فقط لحظه ای صرف آن کنی تا ابد باقی خواهد ماند

و بخاطر بسپار چنانچه نوشته شده است ... دوست داشتن دیگران دیدن چهره ی خداوند است

زندگی کن برای عشق و عاشق باش به خاطر زندگی

عشق زمانی وجود دارد ... که دو نفر دوست ندارند جدای از هم باشند. آن ها می خواهند همه چیز را بین قلب هایشان قسمت کنند

عشق خون قلب است و شراب روح

عشق رویایی زیبا است

عاشق بودن یعنی بخشیدن تمامی وجودت به خاطر احساس خاصی که در اعماق قلبت وجود دارد

عشق شاد کردن است نه شاد بودن

به خاطر داشته باش ... عشق حلقه ای است که قلب ها را به هم پیوند می زند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 فروردین1389ساعت 9:11  توسط جعفر  | 

 عشق پایان خوشی نیست

عشق پایان خوشی نیست برای من و تو

کاش نزدیک شود فاصله های من و تو

باز هم نام تو فریاد شده بر لب من

کی به هم می رسد اینبار صدای من و تو؟!

تو نپرس از من و من از تو نخواهم پرسید

بی جواب است از این لحظه چرای من و تو

بعد عمری دلمان خواست که با هم باشیم

شاید اینبار نمی خواست خدای من و تو...

همه گفتند تو لیلایی و من مجنونُ نه!

قصه ها هم نرسیدند به پای من و تو

عاقبت از غم هم روی زمین می پوسیم

کاش یک غنچه بکارند بجای من و تو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 فروردین1389ساعت 20:39  توسط جعفر 

دو تا  شعر از آقای ایرج جنتی عطایی خیلی باحاله امیدوارم لذت ببرید

هم غصه

بیا لب وا کنیم هم غصه ی من
 بیا بیدار کنیم خوابیده ها رو
 بیا آشتی بدیم با قصه هامون
 تمام دستای از هم جدا رو
بیا گلخونه کن ویرونه ها رو
 که قمری جای زاغا رو بگیره
 نمی خوام گلدون مادربزرگم
رو طاقچه از بوی غربت بمیره
 قفلای خونی صندوقچه ی ما
 هزارون ساله گم کرده کلیده
بیا با قلبامون رستم بسازیم
 که اون که دشمنه ، دیو سفیده
 بیا قفل و کلید رو مهربون کن
 که سخته سوت و کور خونه هامون
 بیا با دستای هم پل ببندیم
 که رد شه قاصد از رودخونه هامون
 اگه شب مثل زندون تنگ و تاره
کلید صبحمون تو دستای ماست
 اگه امشب ، شب مرگ ستاره ست
چراغ راهمون خورشید فرداست

 

هم خونه

هم خونه ی من ای خدا
 از من دیگه خسته شده
 کتاب عشق ما دیگه
خونده شده ،‌ بسته شده
خونه دیگه جای غمه
 اون داره از من دور می شه
 این خونه ی قشنگ ما
 داره برامون گور می شه
 اون دست گرم و مهربون
 با دست من قهره دیگه
 چشمای غمگینش با من
 قصه ی شادی نمی گه
 هم خونه ی من با دلم
 خیال سازش نداره
 دستای  کوچیکش (مردونه اش)دیگه
 میل نوازش نداره
 شبا وقتی میرم خونه
 بوسه به موهاش می زنم
 سرش به کار خودشه
 انگار نه انگار که منم
 روزا وقتی میام بیرون
اون خودشو به خواب زده
 خب ، مثل روزگار شده
 یه روز خوبه ،‌یه روز بده
 ای دل من ، ای دیوونه
 بذار برم از این خونه

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 15 فروردین1389ساعت 11:15  توسط جعفر  | 

ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من

آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
می‌ریزد آبشار غزل از زبان من

آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من

بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من

+ نوشته شده در  جمعه 13 فروردین1389ساعت 22:47  توسط جعفر  | 

حافظ

 کوی یار می​آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
چو گل گر خرده​ای داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلط​ها داد سودای زراندوزی
ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است
که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی
چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست
مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی
طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن
کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی
سخن در پرده می​گویم چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست
مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی
می​ای دارم چو جان صافی و صوفی می​کند عیبش
خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی
جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع
که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بیا ساقی که جاهل را هنیتر می​رسد روزی
می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش
که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی
نه حافظ می​کند تنها دعای خواجه تورانشاه
ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی
جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 فروردین1389ساعت 17:0  توسط جعفر  | 

غم نامه

براي محمد شايگان

خواهم غم جان به جان فرستم
غم نامه به شايگان فرستم
بگرفته دلم خبار محنت ..
زي دوست غم نهان فرستم
مرغ دل من هوايي تست
اين مرغ به آشيان فرستم
شاگرد صفت سياه مشقي
در صفحه امتحان فرستم
يعني كه بدرگه سليمان ..
ران ملخ ارمغان فرستم
دست ار نرسد به حضرت دوست
اين نامه به آستان فرستم
اين نامه بدين نمط، چه ارزد
بوتا كه مگر بدان فرستم
خود چون جرس ار چه پيش تازم
شيون پي كاروان فرستم
من ناله اسير صبر دارم
از بهر تو تا توان فرستم
همچو ن تو هماي اوج پا را
خونابه ي استخوان فرستم
زي تو، ز من اين نو اچنان است
"لوناي" به كهكشان فرستم
افسرد بهار و با غم اي دوست
شاخي ز گل خزان فرستم
درد دل من، نخوانده مهمان
پيش تو كه ميزبان فرستم
غافل كه اگر نفس بر آرم
كوه غم بيكران فرستم
از خامه شرر به نامه ريزم
وز آتش دل نشان فرستم
از خلوت درد خيز سينه
صد قصه ي بي بيان فرستم
دستي به دعا بلند سازم
هنگامه به آسمان فرستم
از صحبت خلق سفله بر چرخ
فرياد امان امان فرستم
گر آه كشم شراره از دل
در خرمن اين و آن فرستم
خشك و تر بوستان بسوزد
گر شعله اي از فغان فرستم
ترسم كه از اين سياه نامه
تاريكي جاودان فرستم
***
اي غم بگذار، تا كي و چند
درد سر دوستان فرستم
وي طبع فسرده هيچ داني
در پرتو مه كتان فرستم
كي لاف سخنوري زنم من
غم نامه به شايگان فرستم
تهران 1342
  

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 اسفند1388ساعت 16:52  توسط جعفر  | 

 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM

Online User