|
|
|
|
|
من از لب تو منتظر يه حرف تازه ام تا قشنگترين قصه عالم رو بسازم من از لب تو منتظر يه حرف تازه ام تا قشنگترين قصه عالم رو بسازم تو معني بهترين كلامي مفهوم تمام شعرهامي منظور و مراد هر پيامي تو قبله هر اميدواري تو مظهر فخر هر تباري برتر ز لطافت بهاري من از لب تو منتظر يه حرف تازه ام تا قشنگترين قصه عالم رو بسازم تو رئوفي تو شريفي تو به حرمت سكوتي تو عزيزترين عزيزي تو به عمق ملكوتي تو رئوفي تو شريفي تو به حرمت سكوتي تو عزيزترين عزيزي تو به عمق ملكوتي من از لب تو منتظر يه حرف تازه ام تا قشنگترين قصه عالم رو بسازم تو معني بهترين كلامي مفهوم تمام شعرهامي منظور و مراد هر پيامي تو قبله هر اميدواري تو مظهر فخر هر تباري برتر ز لطافت بهاري من از لب تو منتظر يه حرف تازه ام تا قشنگترين قصه عالم رو بسازم من از لب تو منتظر يه حرف تازه ام تا قشنگترين قصه عالم رو بسازم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 21 فروردین1390ساعت 23:7 توسط جعفر
|
||
|
|
|
|
|
نمی دانم چه می خواهم خدا یا فروغ فرخزاد! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 3 اسفند1389ساعت 21:37 توسط جعفر
|
|
||
|
|
|
|
|
میراث شعر فارسی گنجینهای سرشار از مضامین و تصاویر طبیعت است. سخنوران بیشماری از عهد باستان تا روزگار ما با مهارتی شگرف و تنوعی چشمگیر آخرین فصل سال را وصف کردهاند که در این مختصر تنها به چند نمونه از آن اشاره میشود. به ویژه در سپیدهدم شعر کلاسیک فارسی، در مکتب خراسان، که هنوز سنت شعری تناوری وجود نداشت، و شاعران با پدیدهها و نمودهای طبیعی ارتباطی بیواسطه داشتند، برف زمستانی حضوری دایم دارد، گاه به صورت مستقیم و گاه با نشانهای استعاریاش، مانند کافور و پنبه و عاج و سیم و نقره.
مهدی اخوان ثالث آغاجی بخارایی از پیشاهنگان شعر پارسی، تصویری پویا و زنده از بارش برف ارائه داده است: به هوا در نگر که لشکر برف چون کند اندر او همی پرواز راست همچون کبوتران سپید راه گم کردگان زهیبت باز... سدهها بعد (۱۳۰۱) ملکالشعرای بهار این تشبیه را به گونهای مقلوب به کار برد، آنجا که کبوتران سپیدبال خود را به دانههای برف تشبیه کرد: بیایید ای کبوترهای دلخواه! بدن کافورگون پاها چون شنگرف بپرید از فراز بام و ناگاه به گرد من فرود آیید چون برف ابر کافوربیز و سیمافشان توصیف مظاهر طبیعت، از جمله زمستان، از عناصر اصلی شعر منوچهری دامغانی است. این شاعر اوایل قرن پنجم به توده ابر حالتی شخصی داده، آن را به مادری زنگی (سیاه) تشبیه کرده است که نوزادان سپید (زالگون) میزاید: به سان یکی زنگی حامله شکم کرده هنگام زادن گران جز این ابر و جز مادر زال زر نزادند چونین پسر مادران همی آمدند از هوا خرد خرد چو پنبه سپید اندر آن دختران... اثیرالدین اخسیکتی، شاعر نیمه اول قرن هفتم، در شعری بدون نام بردن از برف، با اضافات استعاری (سیم و پنبه) آن را وصف میکند: در سخا بفزود عالم زآن که بر جای مطر خردۀ سیم است اکنون ریزش ابر مطیر حوض بین چون جامهباف آمد زجولاهی باد ابر بین، چون پنبهزن شد بر کمان زمهریر تشبیه برف به پنبه و ابر به "پنبه زن" که کارش حلاجی و لحافدوزی است، تا روزگار ما ادامه داشته است، مثلا در این شعر فریدون مشیری: لحاف کهنۀ زال فلک شکافته شد برف روشن و پاک ![]() برف تمام زشتیها و آلودگیهای زمین را زیر پوششی سپید و یکدست پنهان میکند. احمد شاملو (بامداد) در شعری معروف سروده است: برف نو! برف نو! سلام، سلام بنشين، خوش نشستهای بر بام پاكی آوردی ای اميد سپيد! چند دهه پیش از شاملو، شاعری دیگر به برف خوش آمد گفته، جلوههای زیبای آن را ستوده است: برف آمد و سر کرد به هر برزن و هر کو
فریدون مشیری امسال گرامی است بسی آمدن او آن شاخ پر از برف تو گویی ز ره ناز کرده است عیان سیم بری ساعد و بازو پوشیده به تن سرو یکی پیرهن از سیم چون پیرهن دخترکان تا سر زانو منقار چو در برف زند زاغ، تو گویی کز شیر بیالوده دو لب بچه هندو... این قصیده هم به نام سید علی مؤید ثابتی (۱۲۸۱ – ۱۳۸۷) از شاعران خطه خراسان ثبت شده و هم به نام ملک الشعرای بهار. منظومه حماسی "آرش کمانگیر" سروده سیاوش کسرایی (۱۳۰۵ – ۱۳۷۴)، یکسره در باد و بوران میگذرد و تصاویر آن در میان برف و سرما جان میگیرند: برف می بارد پاکی و روشنی برف به یکی از آخرین سرودههای اسماعیل خویی نیز تراویده است: ![]() در این پولکافشان زمستان، فصل پیری طبیعت در روزگار ما احمد شاملو (بامداد) با زبانی فاخر و استوار از بارش برف پیری سخن گفته است: نه، این برف را دیگر سر باز ایستادن نیست. واپسین فصل سال، دور پیری و میرایی طبیعت شناخته میشود. بسیاری از شاعران نشستن برف بر زمین را کنایتی از سپید شدن مو در پیرسالی گرفتهاند: سعدی میگوید: چو کوهی سفیدش سر از برف موی یا این بیت معروف از صائب تبریزی: مخند ای نوجوان زنهار بر موی سپید ما که این برف پریشان بر سر هر بام میبارد در روزگار ما احمد شاملو (بامداد) با زبانی فاخر و استوار از بارش برف پیری سخن گفته است: نه، این برف را دیگر سر باز ایستادن نیست. برفی که بر ابروی و به موی ما مینشیند تا در آستانه آئینه چنان در خویشتن نظر کنیم که به وحشت از بلند فریادوار گداری به اعماق مغاک نظر بردوزی. ![]() زمستان، کنایتی از مرگ در شعر "اندوه تنهایی" سروده فروغ فرخزاد، نهیب مرگ طنین انداخته است: پشت شیشه برف میبارد در سکوت سینهام دستی دانه اندوه میکارد
فروغ فرخزاد موسپید آخر شدی ای برف تا سرانجامم چنین دیدی در دلم باریدی... ای افسوس بر سر گورم نباریدی... اما مؤثرترین تصاویر فصل سرما را باید در شعر مهدی اخوان ثالث (۱۳۰۷ – ۱۳۶۹) سراغ گرفت. تا امروز از قدرت تصاویر هولانگیز و لرزاننده "زمستان" ذرهای کم نشده است: هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان، در قطعه "سگان و گرگها" نیز برف پیک مرگ و نابودی است: هوا سرد است و برف آهسته بارد زابری ساکت و خاکستری رنگ... خروشد باد و بارد همچنان برف زسقف کلبهی بیروزن شب شب طوفانی سرد زمستان زمستان سیاه مرگمرکب... و سرانجام شعری که وحشت مرگ در تار و پود آن خلیده است. راوی با جمعی پریشان و سردرگم در راهی بیپایان پیش میرود:
کمال الدین اسماعیل زیر پایم برفهای پاک و دوشیزه تا پایان شعر که ریزش نرم و آرام برف با ضرباتی مهیب فرو کوفته میشود: برف میبارید... جای پاهای مرا هم برف پوشاندهست. از دید نقد اجتماعی تنها کسی از زیبایی برف لذت میبرد که از رفاه و تنعم برخوردار باشد، وگرنه برف برای توده مردم سراسر رنج و مصیبت است. کمالالدین اسماعیل، شاعری که در کشاکش قتل و تاراج مهاجمان مغول به قتل رسید، قصیدهای بلند دارد که وجه اجتماعی آن آشکار است: هرگز کسی نداد بدین سان نشان برف گویی که لقمهایست زمین در دهان برف... سیلاب ظلم او در و دیوار میکند خود رسم عدل نیست مگر در جهان برف؟ گرچه سپید کرد همه خان و مان ما یا رب سیاه باد همه خان و مان برف! وقتی چنین نشاط کسی را مسلم است کاسباب عیش دارد، اندر زمان برف هم نان و گوشت دارد و هم هیزم و شراب هم مطربی که بر زندش داستان برف... نه همچو من که هر نفسش باد زمهریر پیغامهای سرد دهد بر زبان برف دلتنگ و بینوا چو بطان بر کنار آب خلقی نشستهایم، کران تا کران برف تا این بیت درخشان: گر قوتم بدی زپی قرص آفتاب بر بام چرخ رفتمی از نردبان برف!
بهار نکوهش برف با نگاه به زیانهای آن برای مردم عادی در دورههای گوناگون تکرار شده تا به دور معاصر رسیده است. ملکالشعرای بهار در قصیدهای پردرد از جور زمستان شکوه کرده است. با بارش برف گرفتاریهای مرد عیالوار شروع میشود. بهار در این شعر کمابیش از همان ایماژهای شعر کمالالدین اسماعیل بهره گرفته است: برفی افتاد پاک و روشن لیک روز ما جمله تیره کرد و تباه من از این برف قصهای دارم قصهای غم فزای و شادی کاه دوش چون برف بر زمین افتاد بر شد از خانه بانگ واویلاه کودکان جمله در خروش و نفیر هر یک اندر عزای کفش و کلاه من زخجلت فکنده سر در پیش که چه بود این بلیۀ ناگاه؟ روز من شد سیه زبرف سپید وز کفم شد برون سپید و سیاه... شوخطبعی در برابر سوز سرما شوخی با برف و زمستان نیز در شعر ایران سنتی دیرین دارد. شوریده شیرازی، شاعر نابینای دوره متأخر قاجار (وفات ۱۳۰۵) در شعری برف و بوران را هجو کرده است:
نسیم شمال برف هی از پس برف است که ریزد زهوا ابر هی از پس ابر است که خیزد به کمک کوچۀ شهر شد از باران چون لجۀ نیل دامن دشت شد از برف چو دریای نمک... با خدا گوی که گرمای جهنم به کجاست؟ از بهشت تو گذشتیم ببرمان به درک! ماه را دست شنا نیست وگرنه هر دم به زمین میزدی از طارم گردون پشتک! بهار نیز در قطعهای با طنز به جنگ سوز و سرما رفته است: ابری به خروش آمد چون قلزم مواج بر روی زمین بیخت هزاران ورق عاج حلاج شدست ابر و زند برف چو پنبه لرزان من ازین حادثه چون خایۀ حلاج... برف و سرما در طنز اجتماعی همدلی با توده محروم و تنگدست، به ویژه از "دوره بیداری" که شعر به زندگی و زبان مردم نزدیک شد، در شعر معاصر نمونههای فراوان دارد. یکی از معروفترین اشعار در دفاع از مردم "سرمازده" را سید اشرف گیلانی (نسیم شمال) سروده است: آخ عجب سرماست امشب، ای ننه! ما كه میميريم در هذالسنه و در دورانی نزدیکتر، باید از شعر استادانۀ محمدعلی افراشته (۱۲۸۷ – ۱۳۳۸) سخنور گیلانی یاد کرد، که با آگاهی طبقاتی بارزی بیان شده است. شاعر نخست "برف اغنیا" را توصیف میکند: توی اين برف چه خوب است شکار، آی گفتی! گردش اندر ده ما، اونور غار، آی گفتی! ران آهويی و سيخی و کباب و دم و دود اسکی و ويسکی و آجيل آچار، آی گفتی! ويسکی و کتلت و کنياک فراوان خوردن يله دادن به سر و سينه يار، آی گفتی به به ای برف، چه خوبی، چه ملوسی، ماهی زينت محفل مايی تو، ببار، آی گفتی! سپس شاعر از زبان فقرا با برف حرف میزند: توی اين برف چه خوب است الو، آی گفتی! يک بغل، نصف بغل، هيزم مو، آی گفتی زير يک سقف، ولو بی در و پيکر، جايی تا در اين برف نباشيم ولو، آی گفتی! مشت مالی سر حمامی و بعدش کرسی يک شب اندر همه عمر ولو، آی گفتی! و سرانجام پیام شاعر: صد نفر برهنه و گرسنه، غارت گشته سه نفر گرم به يغما و چپو، آی گفتی! زحمت کار زما، راحتی از آن حشرات کشت از ما و از آن عده درو، آی گفتی مادری زاده مرا مثل تو، ای خفته به ناز ميرسد نوبت ما، غره مشو، آی گفتی! وه چه غولی، چه مهيبی، چه بلايی ای برف قاتل رنجبرانی تو، برو، آی گفتی!
منبع : بی بی سی فارسی علی امینی نجفی پژوهشگر مسائل فرهنگی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 12 دی1389ساعت 20:53 توسط جعفر
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 24 آبان1389ساعت 18:14 توسط جعفر
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
حکیم ابوالقاسم حسن پور علی توسی نامور به فردوسی (نزدیک به سال ۳۱۹ تا ۳۹۷ هجری خورشیدی) در دامنه توس خراسان دیده به جهان گشود و همانجا درگذشت و به خاک سپرده شد. او چکامهسرا و رزمنامهسرایی ایرانی بود که شاهنامه را از نوشتار به سروده در آورد که نامیترین رزمنامه پارسی میباشد و از سوی دیگر بلندترین سروده به زبان پارسی تا زمان خود بهشمار میرفتهاست از این رو او را از بزرگترین چامه سرایان پارسیگو دانستهاند. در ایران روز ۲۵ اردیبهشت به نام روز بزرگداشت فردوسی نامگذاری شدهاست
نمونه سرودهها
منبع :دانشنامه ویکی پدیا |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 11 آبان1389ساعت 10:23 توسط جعفر
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
چند غزل از حضرت حافظ امیدارم لذت ببرید
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 آبان1389ساعت 10:15 توسط جعفر
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
بوی گیسوی تو را نیمه شب آورد نسیم /
تازه شد در دل من یاد رفیقان قدیم . از عذاب بی تو بودن در سکوت خود
خرابم / دوری از رخسار ماهت ، هر نفس میده عذابم . ناگهان آیینه حیران شد گمان کردم
تویی / ماه پشت ابر پنهان شد گمان کردم تویی / ای نسیم بی قرار روزهای عاشقی / هر کجا زلفی پریشان شد
گمان کردم تویی . . . دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد /
آنچه کردی تو به من هیچ ستم کار نکرد . . . پرواز در هوای خیال تو دیدنی ست / حرفی
بزن که موج صدایت شنیدنی ست / تا اوج راهی
ام به تماشای من بیا / با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست . گدا شدن به در دوست ، قصد دیدن اوست
/ وگرنه نان گدایی که هر گدایی دارد . . با تو بودن را برای این باور دارم
که بی تو بودن را نمی توانم باور کنم . . در سینه دلی به وسعت غم دارم / بر
زخم دلم نیاز مرهم دارم / هر چیز برای خود فراهم کردم / در زندگی ام تو را فقط کم دارم . . . من نه آنم که روم جز تو پی یار دگر /
یا به جز تو شوم طالب دیدار دگر . . . بهار نخواهد شد حتی اگر زمین از گل ها لبریز شود ، تا تو بیایی و عطر نرگسی ات در جهان بپیچد . . . . از روستای چشم تو گذر کردم به شهر
عشق / شهری که این غریبه در آن گم نمی شود . . . تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
/ محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست / از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت / که در این وصف زبان
دگری گویا نیست . . . خوشبختی مثل پروانه است ، اگه
دنبالش بری فرار میکنه ، ولی اگه بایستی رو سرت میشینه ، برات آرزوی یک دنیا پروانه دارم . . . زنده بودنم با تو بودن است و نفس
کشیدنم به هوای توست ، دوستت دارم . . دیده ام خورشید را در خواب ، تعبیرش
تویی / خواب در یاد شب مهتاب ، تعبیرش تویی / خوب من خواب تو را دیدن در این دنیای بد / چون گل روییده
در مرداب ، تعبیرش تویی . هست آن نیست که هر لحظه کنارت باشد /
هست آن است که هر لحظه به یادت باشد . . . تا بپیوندد به دریا کوه را تنها
گذاشت / رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت / هیچ وصلی بی جدایی نیست ، این را گفت و رود / دیده گلگون
کرد و سر بر دامن صحرا گذاشت . . عشق گلی است که اگر آن را به قصد
تجزیه و تحلیل پرپر کنید ، هرگز قادر نخواهید بود که آن را دوباره جمع کنید . . . صبح بی تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه
دارد / بی تو حتی مهربانی ، حالتی از کینه دارد . . طنین نبض بارانی / بلوغ چشمه سارانی / تو را من دوست می دارم / و می دانم که می دانی
يک جام پر از شراب دستت
باشد *** *** *** *** *** *** *** *** ***
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 27 مهر1389ساعت 19:13 توسط جعفر
|
|
||
|
|
|
|
|
نيمه شب پريشب گشتم دچار كابوس سید محمد رضا عالی پیام (هالو) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 مهر1389ساعت 12:20 توسط جعفر
|
|
||
|
|
|
|
|
یه شعر نو از مهدی حاجيانی
خودت گفتی که نزدیکی به این حسی که من دارم
--------------------------- اینم یه شعر از ایرج جنتی عطایی------------------------ جشن دلتنگي شب آغاز هجرت تو شب از خود گذشتنم بود شب بي رحم رفتن تو شب از پا نشستنم بود شب بي تو ، شب بي من شب دل مرده هاي تنها بود شب رفتن ، شب مردن شب دل كندن من از ما بود واسه جشن دلتنگي ما گل گريه ، سبد سبد بود با طلوع عشق من و تو هم زمين ، هم ستاره بد بود از هجرت تو شكنجه ديدم كوچ تو اوج رياضتم بود چه مؤمنانه از خود گذشتم كوچ من از من ، نهايتم بود به دادم برس ، به دادم برس تو اي ناجي تبار من به دادم برس ، به دادم برس تو اي قلب سوگوار من سهم من جز شكستن من تو هجوم شب زمين نيست با پر و بال خاكي من شوق پرواز آخرين نيست بي تو بايد دوباره برگشت به شب بي پناهي سنگر وحشت من از من مرهم زخم پير من كو ؟ واسه پيدا شدن تو آينه جاده ي سبز گم شدن كو ؟ بي تو بايد دوباره گم شد تو غبار تباهي با من نياز خاك زمين بود تو پل به فتح ستاره بستي اگر شكستم ، از تو شكستم اگر شكستي ، از خود شكستي به دادم برس ، به دادم برس تو اي ناجي تبار من به دادم برس ، به دادم برس تو اي قلب سوگوار من
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 11 مهر1389ساعت 19:23 توسط جعفر
|
|
||
|
|
|
|
|
کتاب از ریشه تا همیشه از استاد اردلان سرفراز امیدوارم لذت ببرید
دانلود لینک کمکی 102 کیلو بایت (پارسا اسپیس) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 12 شهریور1389ساعت 22:51 توسط جعفر
|
|
||
|
|
|
|
|
من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید واژه ها را باید شست واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد چترها را باید بست زیر باران باید رفت فکر را خاطره را زیر باران باید برد با همه مردم شهر زیر باران باید رفت دوست را زیر باران باید برد عشق را زیر باران باید جست زیر باران باید با زن خوابید زیر باران باید بازی کرد زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت زندگی تر شدن پی در پی زندگی آب تنی کردن در حوضچه کنون است رخت ها را بکنیم آب در یک قدمی است روشنی را بچشیم (سهراب سپهری)
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 11 شهریور1389ساعت 0:56 توسط جعفر
|
|
||
|
|
|
|
|
وطنم، نام تو صدر همه نام جهان جام جمت سرور جام جهان حکم اهوراست به اهريمنان پارسيان تا به ابد قهرمان هرکه به ما شاخه گلي هديه داد ملت ما باغ گلش تحفه داد ملت ما ملت بخشايش است صلح طلب طالب آرامش است رافت ما يکسره در خون ماست عرق وطن مسلک و قانون ماست گر به ميان آيدمان آبرو کيست که بتواندمان روبرو اي همه مردان غرور آفرين بهر شما باد هزار آفرين جام جهان دست شما بايدش حاميتان دست خدا بايدش نام من و خوان من و جان من جملگي ارزاني ايران من |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 17 مرداد1389ساعت 9:44 توسط جعفر
|
|
||
|
|
|
|
|
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس که به هر حلقه موییت گرفتاری هست گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست در و دیوار گواهی بدهد کاری هست هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم همه دانند که در صحبت گل خاری هست نه من خام طمع عشق تو میورزم و بس که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد آب هر طیب که در کلبه عطاری هست من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست من از این دلق مرقع به درآیم روزی تا همه خلق بدانند که زناری هست همه را هست همین داغ محبت که مراست که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند داستانیست که بر هر سر بازاری هست
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 مرداد1389ساعت 20:54 توسط جعفر
|
|
||
|
|
|
|
|
مستی مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه بقیه شون در ادامه مطلبه
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 31 تیر1389ساعت 8:55 توسط جعفر
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی...
زندگی یک ارزوی دور نیست زندگی یک جست و جوی کور نیست زیستن در پیله ی پروانه چیست؟! زندگی کن زندگی افسانه نیست. گوش کن...!! دریا صدایت میزند! هر چه نا پیدا صدایت می زند! جنگل خاموش میداند تورا. با صدایی سبز می خواند تورا. اتشی در جان توست. قمری تنها پی دستان توست. پیله ی پروانه از دنیا جداست. زندگی یک مقصد بی انتهاست. هیچ جایی انتهای راه نیست! این تمامش ماجرای زندگیست...!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 28 تیر1389ساعت 22:5 توسط جعفر
|
|
||
|
|
|
|
|
دیوان دیوار آرزو کاش چون نای شبان می خواندم کاش چون پرتو خورشید بهار کاش در بزم فروزنده تو کاش چون آینه روشن می شد کاش چون برگ خزان رقص مرا کاش چون یاد دل انگیز زنی کاش در بستر تنهایی تو کاش از شاخه ی سرسبز حیات |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 23 تیر1389ساعت 18:56 توسط جعفر
|
|
||
|
|
|
|
|
آرزو خیلی وقته از چشام ، بی تو بارون می باره اردلان سرفراز |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 22 تیر1389ساعت 9:50 توسط جعفر
|
|
||
|
|
|
|
|
گریه کن ای دل که دوست از بر ما می رود مهدی سهیلی
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 29 خرداد1389ساعت 12:22 توسط جعفر
|
|
||
|
|
|
|
بوسهگفتمش |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 27 خرداد1389ساعت 9:52 توسط جعفر
|
|
||
|
|
|
|
|
مارکسیسم می گوید: رفیق، نانت را خودت بخور، حرفت را من می زنم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فاشیسم می گوید: رفیق نانت را من می خورم، حرفت را هم من می زنم و تو فقط برای من کف بزن. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اسلام حقیقی می گوید: نانت را خودت بخور، حرفت را هم خودت بزن و من فقط برای اینم که تو به این حق برسی. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اسلام دروغین می گوید: تو نانت را بیاور به ما بده و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم، اماّ آن حرفی را که ما می گوییم بزن. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد1389ساعت 12:20 توسط جعفر
|
|
||
|
|
|
|
|
هوشنگ ابتهاج
درد گنگ نمی دانم چه می خواهم بگویم زبانم در دهان باز بسته ست در تنگ قفس باز است و افسوس که بال مرغ آوازم شکسته ست نمی دانم چه می خواهم بگویم غمی در استخوانم می گدازد خیال ناشناسی آشنا رنگ گهی می سوزدم گه می نوازد گهی در خاطرم می جوشد این وهم ز رنگ آمیزی غمهای انبوه که در رگهام جای خون روان است سیه داروی زهرآگین اندوه فغانی گرم وخون آلود و پردرد فرو می پیچیدم در سینه تنگ چو فریاد یکی دیوانه گنگ که می کوبد سر شوریده بر سنگ سرشکی تلخ و شور از چشمه دل نهان در سینه می جوشد شب و روز چنان مار گرفتاری که ریزد شرنگ خشمش از نیش جگر سوز پریشان سایه ای آشفته آهنگ ز مغزم می تراود گیج و گمراه چو روح خوابگردی مات و مدهوش که بی سامان به ره افتد شبانگاه درون سینه ام دردی ست خونبار که همچون گریه می گیرد گلویم غمی آشفته دردی گریه آلود نمی دانم چه می خواهم بگویم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 10 خرداد1389ساعت 23:35 توسط جعفر
|
|
||
|
|
|
|
|
دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم در حسرت فردای تو تقویمو پر می کنم هر روز این تنهایی رو فردا تصور میکنم هم سنگ این روزای من تنها شبم تاریک نیست اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 11 اردیبهشت1389ساعت 11:16 توسط جعفر
|
|
||
|
|
|
|
|
گریز از هم گریختیم و آن نازنین پیاله دلخواه را دریغ بر خاک ریختیم جان من و تو تشنه پیوند مهر بود دردا که جان تشنه خود را گداختیم بس دردناک بود جدایی میان ما از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت و آن عشق نازنین که میان من و تو بود دردا که چون جوانی ما پایمال گشت با آن همه نیاز که من داشتم به تو پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود من بارها به سوی تو بازآمدم ولی هر بار دیر بود اینک من و تو ایم دو تنهای بی نصیب هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش سرگشته در کشاکش طوفان روزگار گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 7 اردیبهشت1389ساعت 17:1 توسط جعفر
|
|
||
|
|
|
|
کوهتو اون کوه بلندی مستی مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 6 اردیبهشت1389ساعت 11:6 توسط جعفر
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق من برای تو مانند زمان است، اگر فقط لحظه ای صرف آن کنی تا ابد باقی خواهد ماند و بخاطر بسپار چنانچه نوشته شده است ... دوست داشتن دیگران دیدن چهره ی خداوند است زندگی کن برای عشق و عاشق باش به خاطر زندگی عشق زمانی وجود دارد ... که دو نفر دوست ندارند جدای از هم باشند. آن ها می خواهند همه چیز را بین قلب هایشان قسمت کنند عشق خون قلب است و شراب روح عشق رویایی زیبا است عاشق بودن یعنی بخشیدن تمامی وجودت به خاطر احساس خاصی که در اعماق قلبت وجود دارد عشق شاد کردن است نه شاد بودن به خاطر داشته باش ... عشق حلقه ای است که قلب ها را به هم پیوند می زند |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 25 فروردین1389ساعت 9:11 توسط جعفر
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق پایان خوشی نیست عشق پایان خوشی نیست برای من و تو کاش نزدیک شود فاصله های من و تو باز هم نام تو فریاد شده بر لب من کی به هم می رسد اینبار صدای من و تو؟! تو نپرس از من و من از تو نخواهم پرسید بی جواب است از این لحظه چرای من و تو بعد عمری دلمان خواست که با هم باشیم شاید اینبار نمی خواست خدای من و تو... همه گفتند تو لیلایی و من مجنونُ نه! قصه ها هم نرسیدند به پای من و تو عاقبت از غم هم روی زمین می پوسیم کاش یک غنچه بکارند بجای من و تو
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 17 فروردین1389ساعت 20:39 توسط جعفر
|
||
|
|
|
|
|
دو تا شعر از آقای ایرج جنتی عطایی خیلی باحاله امیدوارم لذت ببرید
هم غصه بیا لب وا کنیم هم غصه ی من
هم خونههم خونه ی من ای خدا
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 15 فروردین1389ساعت 11:15 توسط جعفر
|
|
||
|
|
|
|
|
ای آنکه زنده از نفس توست جان من آن دم که با توام، همه عالم ازان من آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها بنگر طلوع خندهی خورشید بر لبم با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 13 فروردین1389ساعت 22:47 توسط جعفر
|
|
||
|
|
|
|
کوی یار میآید نسیم باد نوروزی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 3 فروردین1389ساعت 17:0 توسط جعفر
|
|
||
|
|
|
|
غم نامهبراي محمد شايگان خواهم غم جان به جان فرستم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 2 اسفند1388ساعت 16:52 توسط جعفر
|
|
||
|
|
|
|
|
POWERED BY
BLOGFA.COM |
||